جستجوی مرهم و درد شدیدی بیش نیست
امتحان کردیم این دنیا امیدی بیش نیست
با نسیمی گاه از چشمت می افتد پرده ای
آن که چون سرو است می بینی که بیدی بیش نیست
آن که ما او را مراد خویش می پنداشتیم
دیدمش در سجده فهمیدم که مریدی بیش نیست
دره ای؟ نه... رود باریکی؟ نه... دیواری ست؟ نه...
بین ما با مرگ ای یاران وریدی بیش نیست
تا پذیرایی کنی تنها گریبان چاک کن
اینکه بر در می زند زخم جدیدی بیش نیست
تا حسینی بود می گفتی که باید فکر کرد
با که بیعت میکنی؟ اکنون یزیدی بیش نیست
فالگیری دید دستم و با اندوه گفت
آنچه میبینم در این میدان شهیدی بیش نیست
حسین جنتی